تبليغاتX
معلم پرورشی و هزار راه نرفته.....
پشت و پناه ما خداست,و چه پشت وپناه خوبی...
 

(( حیوان تازیانه از دست اربابش وا می گیرد و خود،خود را تازیانه می زند تا

 مگر ارباب شود،غافل از اینکه این انحراف چیزی نیست جز توهمی که فقط

ناشی از پیدا شدن گرهی تازه در پیچ و خم تازیانه ارباب است...))

ما اشتباه می کنیم که نوشته های عامه پسند خود را دست کم می گیریم،انبوهی از آلام ها و عذاب ها مرا از نوشتن باز می دارد و مرا با خود به جایی دور از قلم و کاغذ می برد.

تقصیر را به گردن نیچه نمی اندازم.برای من روشن است که هرچه او احتمالا نوشته؛گیج کننده است.

یا بیداد گرانی ها در بازار دودوتا چهارتا مرا به دولت مشکوک نمی کند.

آنقدر نوشتم که راضی نیستم و ملال آور است این اوضاع،که گفتم دیگر چیزی برای نوشتن نیست و نمانده ولی امروز لااقل به چشمانم ثابت شد که اوضاع و احوالات بسیار هراس آور و وخیم تر از نوشته های دیروز من بوده است.

پس به این دلیل است که من نا آرامم...

دوستان خوب من،من بر بام خانه اندیشه هایم فریاد خواهم زد که:

((تشخیص و درک این حماقت ها کمکی به ما نمی کند...))

این ایام جز اینکه روزها به کوه پناه ببرم و شب ها نظاره گر تصاویر آن باشم در تاریخ برای من ورقی ثبت نشده است...

ماغر اردبهشت91

ماغر ارديبهشت91

ماغر ارديبهشت91

در آستانه روز معلم،همه چي عادي است؛جان سكوت...

در اين مورد حرفهاي بيشتري براي زدن دارم اما از گلوي خفقان گرفته ام حرفي بيرون نمي آيد...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 19:21  توسط محمد نیک پور | 
 

 

   (( اکنون،هرگاه سخن می گوییم،گوشهایم برای شنیدن صدایم سنگین می شوند.

 من نیز زبان دنیایی که در آن بوده ام را، فراموش کرده ام! ))

من مردماني را ديدم كه انديشه ها و روياهايشان فقط در كتاب ها و ديوان ها ثبت شده اند!

من دستاني را ديدم كه هديه اي بخشيد،و همان دستان توقع ستایش و قدردانی داشته اند!

من بنده ای آشفته بودم،بر دیوار روبروی اتاق خود را گم گشته ای دیدم، در میان خدايان!

مرگ ((رفتارصادقانه))...اندكي سكوت...

   تعجب آور است گنجشك ها مي دانند كه فصل جفت گيري نزديك است،بي آنكه اوشو از سكس برايشان مطلبي نوشته باشد.آيا فراآگاهتر از ماييند؟!

چقدر مسخره است كه فكر كنيم ((كودكان)) با ديدن حيوانات برهنه، فاسد خواهند شد!

براي نجات انسان ها چه كارهاي بايد كرد؟

   آيا امروزه مردم ما بازيگران نقش خويش اند؟ آيا همه آنطور كه هستند مي نمايند؟تصوري كه زندگي روزمره براي انسان ها به وجود آورده چه در پوشش،چه در اخلاق و چه در شغل و منافع وآينده شخص باعث شده كه رفتارهاي صادقانه زير پا له شوند و رنگ ريا و دو رويي بگيرند وخدا مي داند كه اين سركوب ها چه عقده ها سازند و چه بلاها! كيست به ما جرئت طوفان بدهد!

يك نفر بايد از ميان درخت هاي شكسته و بوته ها راهي براي رسيدن باز كند...من با آن همه هياهو نيز در ميان شاخ و برگ ها گم شده ام...

  اين روزها زندكي كاملا فاقد حس و روح شده است،صدايم را بشنو!

            ((من از دردهاي درونم با شما سخن خواهم گفت...))

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 12:51  توسط محمد نیک پور | 
 

" از آشنایی ها جز کدورت چیزی باقی نخواهد ماند ! "

  همانطور که حمله و جنگ خارجی نمی تواند تهدیدی برای بقای انقلاب ها باشد (چنانچه گروهی معتقدند آنرا تقویت و واکسینه می کند.) بذر زوال انقلاب در خود جامعه قرار دارد.

انسانها نیز در ارتباطات و دوستی های خود گاه گمان می برند، آنچه زمینه بد بینی آنها شده،عوامل خارجی است.اما چیزی جز ((ماهیت متضاد)) دلیلی بر این واقعیت نیست.

در پی جستوجوهای بی دلیل و گاه بادلیل خودم به تازگی موضوع جدیدی را دشت کرده ام که گویا یکی از نابترین مباحث جامعه کنونی می باشد.

(( دوستی و ارتباط میان انسانها ))

درست همانند آن است که امروزه بسیاری درک کرده اند که اگر دنبال آرامش باشند و آن را در بیرون از خود و با تمسک به دیگران بخواهند به دست بیاورند محال است،چراکه در پایان رد پای آرامش و سعادت  را جز در وجود خود نخواهند یافت.

آیا نگرانی انسانها و بدبینی های آنان نسبت به همدیگر جز پس از ارتباط آنان میسر می شود؟

یک گام جاوتر بیا وپا بر روی قلبم بگذار!من این رنج را دوست دارم!

ببینید منظور من از خوب یا بد بودن ارتباط و دوستی انسانها نیست و درست در این لحظه که چنین فکری بر شما چیره شد از موضوع بحث خارج شده اید!بلکه می خواهم آنچه مایه بدبینی و نگرانی در ارتباطات است مورد بررسی قرار دهیم !

من بر آنم که سرانجام به خودمان خواهیم رسید !

و حال اگر ما (( ماهیت متضادی )) رادنبال کنیم ،این در حالی است که گمان ما بر عوامل خارجی و بیرونی است اما ریشه در ماهیتی دارد که ما در ارتباطمان سرلوحه خود قرار داده ایم. آنگاه شکست انسان صورت می گیرد.

بقچه مسافرت ببندیم،باید سر به بیابان ها گذاشت!چرا که سنگ رنج،سرانجام یاقوت خواهد شد!

پس می توان به جای وقت دادن به عوارض ارتباطات آن را صرف سیاهی درون خود کرد.ایمان داری!باور کن همانند زنبورها که آن خانه را با آن شکوه رها کرده اند و آمدند زیر سقف خانه ما شروع به ساخت خانه کرده اند!

آخ....دوباره ابر خاطره پیرترین پیرزن ده،در عزای جوانی خوشنام مرا فرا گرفته،دست بر سر می کوبد و همچون کمانی خمیده بلند می شود!

دیواره ها برای کوبیدن سر ناز می کنند،

گریزی نیست!

                                                فردا برایتان خواهم نوشت...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 20:57  توسط محمد نیک پور | 
 

"سعی کردم برای آسان کردن زندگی چشمانم را سخت ببندم..."

 

  اگر روزی میزها سوار بر پشت آدمها شدند٬چشمانت را به نشانه تعجب بیرون میاور!

آدم های را می بینم که میز ها به آنها هویت داده اند٬خوشحال و مسرور!

روزها در خدمت میزهایند و شب ها زود می خوابند تا مباد که صبح به آنها نرسد!

عمر میزها که به پایان رسید تازه می شوند خودشان "تنهایی" جایگاهی برای اعتراف به خیانت های بچه گانه یشان است!

پچ پچ های پشت سر ارثیه ی محیط های اداری این قوم خوشبخت است!

       شب بیدار ماندم برای فکر کردن٬صبح به دنبال راه حل ٬راه تازه ای را آغاز نموده ام.کنار میز رئیس نشسته ام.روی دیوار روبرو شماره ای از من می خواهند٬تلاش می کنم ولی خوانده نمی شود به آرامی می گوییم معذرت می خواهم عینکم را جا گذاشتم٬دوستان اطراف میز چیزی می گویندومی خندند٬

ولی باور کنید من در بعضی جاها عینک دارم که آنها هرگز نخواهند داشت٬به برکت همین چشم های کم سو٬همچون عینک ته استکانی مادربزرگ سعید...

من به روی این میزها مشت خواهم کوبید!اما چطور می شود برای کسی که پا ندارد کفش هدیه برد!

                               می بینی چگونه در باتلاق تناقضات افتاده ایم!

                مهر ماه آمد٬با بی قراری به پیشواز خوشبختی رفتم!

گفتم چشمانم را ببندم و خود را به خواب بزنم

گفتم مهر آمد با تمام امید های طلایی اش ٬پس نگوییم که چه می گذرد در دفتر مدرسه و مراتب بالاترش..

نگوییم از بی مهری حاکمان سیستم نامه نگاری٬آنگاه که پستچی در جواب سوال های بی امانم گفت:من می دانم ولی...

  دوستان خوب من می بینید که هر درخت این کوهسار حکایتی دارد...

 

 (ماغر-مهر۹۰)

از پس وپیش ببین آنچه در اجرا است..پس خرده مگیر گر مانده ام خموش...

 

 (ماغر-مهر۹۰)

   " شاید خود را عاجز کرده باشم ٬اما راه خود را ادامه می دهم... "

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 17:51  توسط محمد نیک پور | 
   

 " دو روح را تنها شهوت و يا منفعت به سراغ هم مي فرستد و عشق و

ارادت رنگ فانتزي گرفته است!

     باور نداري كنون ماغر(از كوههاي زاگرس) آي و ببين كه حتي ديگر

درختان بلوط قادر به باروري نمي باشند! "

من هم مثل خيلي هاي ديگه كم كم جواب سلاما يادم ميره! جواب سلاما كه يادمون رفت بايد حلواي خيراتمونو بپزيم!

ولي ما انسان ها خيلي پيش از هم دور شديم ،آن روز كه به جاي زيارت پدران و مادرانمان در شب عيد اس ام اس غريبي فرستاديم وعيدشان را تبريك گفتيم!

    روزها و ساعت ها گذشتند وما در حساسترين مقطع زماني تاريخ قرار گرفته ايم،ايل من وايران ما.در يك سو جامعه ارزش گرا و سنتي در پشت سر و مدرنيته در جلوي ما!هضم اين ساندويچ رنگارنگ براي معده هاي ما كه بتازگي با كيوي آشنا شده اند و از ياد برده اند عطر گل آويشن را بسيار بسيار مشكل است! واگر اغراق نكنيم فجيع ترين مسموميت در معده ما در حال اتفاق است!

    آن روز كه زنان ايل رخت مادربزرگهايشان را با مانتوهاي زرد ومشكي معاوضه كردند،دختران ايل چارقد را به زمين انداختند وشال هندي سر كردند و من پسر ايل را ديدم كه شادمان عروس خود را به خانه مي برد!

       و اينچنين بود كه تنها من در آن شب سياه اخم پدربزرگها را ديدم...

پس از تحقيق فراوان دوستان من ديدند كه خيابان حتي مسير خوبي براي افراد بالاي ۴۰سال نيست!و به ندرت افراد زير ۴۰ سال مي دانستند كه  "ميدان كارلو آلبرتو " كجاست؟!

    بازار گوشي هاي موبايل داغ وكافي نت ها پر از آدمها!من خوشحالي زوج جواني را ديدم كه در كافي نت صاحب مسكن شدند!بي آنكه مرد جوان پا در كاه گل كند و همسايه ها به كمكش بشتابند!چقدر زيبا بود اين منظره اگر اين دوشيزه خانوم يك مشك آب گوارا از چشمه برايشان مي آورد! ولي انگار فراموش كرده ام كه مشك ها خشك شده اند و برايم نامه فرستاده اند كه ديگر توان مقابله با يخچال ها را ندارند و در آخر شركت سوني را نفرين كرده بودنند به خاطر آن همه ستم...

   بگذاريد مطلب را كوتاه كنم ،وقتي ما چشمانمان باز است خيابانها،لذت ها و ديگر چيزهاي اين جهان را مي بينيم ولي آيا زماني كه چشم فرو مي بنديم در درون خود جز سياهي چيزي مي بينيم؟!چرا؟ چون خودمان را نمي شناسيم!

   من ميدانم كه بنگاههاي مهر و وفا فروشي اين شهر ۲۴ساعته در كارند و روي يكي از بروشورهاي تبليغاتي خوانده بودم كه يكي از آنها حتي جمعه ها فعال است و تعطيلي ندارد!،ميدانم!كه پيرها خسته اند و حتي براي خود و دوستانشان نوبت مرگ مي زنند!بي آنكه من و دوستانم كنار آنها افسانه هاي كهنه ي قديم گوش دهيم!جواناني را ديدم كه گربه ها كلافه يشان كرده اند! وخيلي چيزهاي ديگر...

  "ما مي توانيم چشمانمان را ببنديم و به خورشيد فردا بيانديشيم كه براي

ما طلوع خواهد كرد..."

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 12:13  توسط محمد نیک پور | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام دوستان من محمد نیک پور متولد 1368 از شهرستان بهمئی(کهگلویه وبویراحمد)واقع در دامنه رشته کوه زاگرس ودشت خوزستان معلم پرورشی دارای مدرک کاردانی امورتربیتی از تربیت معلم شهیدرجائی شیراز ودانشجوی رشته مهندسی عمران.بهروز و سربلند باشید.
به شعر جوششی علاقه دارم چراکه از درون آدمی سرچشمه می گیردوماتلاشی در ساخت آن نداریم.بعضی وقتا شعر(شبه شعر)میگم وتمامی آنها تقدیم به تمامی معماهای ذهن استاد حسین پناهی . "چون و چراها" درست زمانی که همه آرام به خوابند/من و چشمانم در سیاهی شب چونو چراهای بود ونبود را/بر برگ سفیدی نقاشی می کنیم/و در پایان پس از درهم شدن رنگ ها و نقاشی ها/برگ سفید,سیاه شد!و وسعتش ناپیدا!/افسوس من مانده ام و زمان!/آری چهارونیم نیمه شب است.../

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
اسفند 1390
آذر 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
آرشیو موضوعی
سخنی با همکاران
دست پخت دانش آموزان
پیوندها
طلیعه حقیقت
بازرگانان89
فروشگاه اينترنتي صفر و يک
رها
آریوبرزن حبیبی اصل
دخترباران
بغض
شرمنده ام كه بي تو نفس ميكشم هنوز
دريچه مسدود
دلم پرواز ميخواهد...
اتومبيل هاي جهان
معلم روستا
يك شب تنهايي
دختر بي ستاره كوير
گروه آموزشی تاریخ بهمئی
من و روانشناسي
عشق معلمي
جير جير نامه
همه زندگي به نمايش
قايقي خواهم ساخت...
ايل بهمئي
مكران من
درخت دانش
ريزك
فوتوست
از دوست به يادگار دارم
انجمن اهل قلم بهمئي
بيا تو شعر
آخرين اخبار مراكز تربيت معلم
هيچكس
غریبه
شوشتر نگار
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM


استخاره آنلاین با قرآن کریم